ارغنون
"با یاد پروردگار عشق " ضمن درود و سپاس
ضمن معذرت خواهی از دوستان بابت تاخیرم.این روزا زیاد حال مناسبی واسه شعر نوشتن ندارم. دیگه خواستم زیادی دیر نکنم،مهمونتون کردم با شعری از شادروان قیصر امین پور : "سفر در آینه" این منم در آینه،یا تویی برابرم؟ ای ضمیر مشترک،ای خود فراترم! در من این غریبه کیست؟باورم نمیشود خوب می شناسمت، در خودم که بنگرم این تویی ،خود تویی ،در پس نقاب من ای مسیح مهربان ، زیر نام قیصرم! ای فزون تر از زمان،دور پادشاهی ام! ای فراتر از زمین،مرزهای کشورم! نقطه نقطه،خط به خط،صفحه صفحه،برگ برگ خط ردپای توست، سطر سطر دفترم قوم و خویش من همه از قبیله ی غمند عشق خواهر من است،درد هم برادرم سال ها دویده ام از پی خودم،ولی تا به خود رسیده ام،دیده ام که دیگرم در به در به هر طرف،بی نشان و بی هدف گم شده چو کودکی در هوای مادرم از هزار آینه توبه تو گذشته ام می روم که خویش را با خودم بیاورم با خودم چه کرده ام؟ من چگونه گم شدم؟ باز میرسم به خود،از خودم که بگذرم؟ دیگران اگر که خوب،یا خدا نکرده بد خوب،من چه کرده ام؟شاعرم که شاعرم؟ راستی چه کرده ام؟شاعری که کار نیست کار چیز دیگری ست،من به فکر دیگرم...! پ.ن: روحش شاد و غرق أرامش... به بلندا رفته ست افق دید همه آسمان می گرید برگ رقصان با نوای مرد مطرب سرخوش از باده ی باران به زمین می نگرد. اشک آسمان را چه تماشایی ست امشب که دگر باره کران تا بی کران را بوسه باران می کند. باز در کنج اتاقم شعله ام جان می دهد. تا نیفتادم ز پا در جست و جوی قایقم. در پی شهری به دنبال طریق آشنا رهگذر!استاد من با قایقش آنجا رسید؟ من چون او شاید بسازم قایقی از جنس او... "نگاهم می کرد و نمی دانستم که در افق دیدگانش نا پیدا شده ام.تبسم بر لب داشت و من نمی دانستم که آن تبسم به عشق من نیست.او در جست و جوی گمشده ی خود بود و من در مقابل چشمانش٬افسوس که هرگز نفهمیدم او مرا نمی بیند.با هر لبخند خود نمی دانستم که خنجری زهر آلود به سوی سینه اش روانه می سازم.در چشمانش عشق موج می زد و من هرگز ندانستم که این عشق از آن من نیست.برق چشمانش از وجود دیگری بودو من... آه که من هرگز نفهمیدم. هرگز نفهمیدم که با عادت کردنم به او زنذگی را بیش از پیش برایش تلخ و دشوار می سازم. با خود خواهی وجودش را برای خود نهایت سعادت و وجودم را برای او عذاب کرده بودم. همانند کبک سر خود را در برف رویا کرده و هیچ وقت نخواستم بفهمم که در پشت آن سکوت مبهم تحمل لاجرم نهفته است. آخر چرا؟چرا تحمل لاجرم؟ چرا باید در نبود کسی می گریستم که بود و نبود من برایش یکسان بود؟چرا باید به کسی عادت میکردم که پیش پا افتاده ترین جمله را هم حتی به یاد گمشده اش بر زبان جاری نکرد؟" امشب باز با تکرار آهسته این جملات پنجره ی اتاقم را باز کردم.مهتاب امشب چه زیبا می درخشد.همه ی شهر در خواب است.شاید آن جوانکی که یک روزی یک جایی برایش آشنا بودم امشب در خواب اشک های مرا می بیند. قلم در دستانم می چرخد و خاطرات تلخ گذشته را ثبت می کندو من تازه داغی صورتم را که از سیلی روزگار سرخ شده حس می کنم. پس از مدت ها با دل تنهای خود که در اوج صاقت و یکرنگی بوده خلوت کرده ام... صداقت!یکرنگی!عشق!تنها واژه هاد زیبایی که خواسته یا نا خواسته لب تاقچه ی دل ها به یادگار مانده اند.یاد شعر دوستم افتادم که از دل های دست دوم ناله می کرد:امشب کجاست که ببیند دل من با تمامی پاکی اش٬ در عین تازگی ٬به راحتی و نا خواسته غبار آلوده و دست دوم به حساب می آید. دیگر گچ های شکسته هم شکل نان را نمی کشند! هیچ پاک کنی تخته سیاه را آب نمی دهد! نکند بابا خواب است؟!
فصل هاست... که از خیالت کوچ کرده ام. نمی فهمم چرا؟ هر شب کاروانت پشت پلک هایم اتراق می کند؟ همین که نگاهم به عقد چشمانت درآمد٬ لحظه ها شاعر شدند و شعور از شعرها پر زد. ... ... ... پشت فصل هاست... نگاهم ٬ چشمانت ٬ تنهایی ام ترک خورد و بغض هایم می گریند. اصلا آرزوهای کال و هر چه شعر است نثار تو! هر چه شعر است نثار تو. فقط ... نگاهم را به من بازگردان.![]()
| Design By : Night Skin |


